الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

453

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

چون ساعتى چنين كرد ، امام جواد هيچ توجهى به او نكرد ، نه از سمت راست و از چپ ، و سپس سر خود را بلند كرد و فرمود به او كه : اى ريش دراز ، از خدا بترس . گويد : ابزار زدن و تار ، از دست او افتادند و ديگر از دستهاى خود سودى نبرد ( يعنى شل شدند ) تا مُرد . گويد : مأمون از ( مخارق ) حالش را پرسيد ، در پاسخ گفت : چون امام جواد بر من فرياد زد ، يك هراسى در دلم افتاد كه هرگز از آن به خود نمىآيم . ( 1 ) 5 - از داود بن قاسم جعفرى كه گفت : خدمت امام جواد رسيدم و سه نامهء بىنشانى داشتم و بر من اشتباه شده بود و غمنده بودم ، يكى از آنها را برداشت و فرمود : اين از زياد بن شبيب است ، و دوّمى را برداشت و فرمود : اين از فلانى است ، من مات شدم ، به من نگاهى كرد و لبخندى زد . گويد : سيصد اشرفى به من داد كه آن را براى يكى از عموزادگانش برم ، و به من فرمود : او محققاً به تو مىگويد مرا به يك هم پيشه ( دلالى خ ) رهنمائى كن تا بدانها برايم كالائى بخرد ، او را رهنمائى كن ، گويد : اشرفيها را براى او آوردم و او به من گفت : اى ابا هاشم ، مرا به يك هم پيشه ( دلالى خ ) رهنمائى كن تا با آنها برايم كالائى بخرد ، گفتم : به چشم . گويد : شتربانى به من گفت كه : به آن حضرت بگويم او را در يكى از كارهايش بپذيرد ، من نزد آن حضرت رفتم تا با او در اين باره سخن گويم ، ديدم خوراك مىخورد و گروهى با او هستند و نمىتوانم با او در اين باره گفتگو كنم ، فرمود : اى ابا هاشم ، بفرما بخور و خوراكى جلو من نهاد ، سپس او آغاز سخن كرد و بىپرسش